آترین عزیزمونآترین عزیزمون، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

... پرنسس ما

حس و حال ما در ماه دوم آترین . . .

دردونه ی مامان این روزامون خیلی زود میگذره،‌خیــــــــــــــــــــــــلی. . . میترسم قدرشون رو خوب ندونسته باشیم،‌ نگرانم که نکنه حسرت کار نکرده یا کرده ای رو در آینده بکشم. این لحظه ها هیچ وقت دیگه ای بین من و بابایی و تو تکرار نمیشه. به اندازه ی تموم عمرم میخوام این لحظه ها رو تو وجودم ثبت کنم. میخوام با هر نفسم بوی دلچسبت رو تو عمق وجودم محبوس کنم تا برای تموم عمرم حس مادرانه ای رو که با این بو بهم دست میده تو ذهنم حک بشه. فراموشم نشه که با چه لذتی از شیره ی جونم بهت غذا و با تمام شوقم نگاهت میکنم. فراموشم نشه که تو همین مدت کم چقدر بهت دلبسته شدم، دلبسته نه؛‌ به معنی واقعی کلمه وابسته ات شدم. وابستگی من به استشمام بوی...
30 آبان 1392

اولین کلمه آترین . . .

وااااااای خدای من!!!! نمیدونی چقدر هیجان انگیز بود.......... بابا بهنام پاهات رو شسته بود و من مشغول  زدن کرم نرم کننده ات بودم. شما هم محو تماشای من و بابا بهنام که داشتیم باهات حرف میزدیم و قربون صدقه ات میرفتیم که یهو یه کلمه یا یه جمله نمیدونم یه صوت خیلی عجیب ولی برای ما بامزه از دهن خوشگلت بیرون اومد و گفتی "گـــــــــی گــــــــــــــــــــــــــه" !!!!!!!!!!!!! نمیدونم شاید به نظر بقیه مسخره باشه ولی برای ما خیلی جذاب و شیرین بود نمیدونم بااین بی جنبگی من و بابایی وقتی شما به حرف بیوفتی میخواد چی بشه؟! فکر کنم کار و زندگی تعطیل میشه و صبح تا شب مشغول قربون صدقه رفتن شما میشیم ...
27 مهر 1392

چهل روزگی آترین گلی . . .

گل دخترم متاسفانه چون من و مامان زهره دست تنها بودیم نشد از پروسه ی حموم بردنت فیلم بگیریم. عکس ها هم فقط از بعد از حموم گرفته شده. مامان زهره خیلی نگران بود شما خدایی نکرده سرما بخوری چون شوفاژهای ساختمون هنوز روشن نشده و اصرار داشت حتما سر ظهر که گرم تره شما شسته بشی. بابا بهنامم بنده خدا هر کاری کرد نتونست کار و بارش رو اون روز کم کنه. به خانومی خودت ببخش نازنینم. . . . دورت بگردم تو حموم که اصلا گریه نکردی و لباساتم با آرامش تنت کردیم . خدا رو شکر تا حالا که میونت با آب بازی خوب بوده  اما بابا بهنام زودتر اومد خونه و کلی به دختر نمکیش که بقول خودش شبیه فلسطینی ها شده بود خندید و ذوقت رو میکرد ...
25 مهر 1392

یک ماه آترینی . . .

یک ماه آترینی! یک ماه که هر لحظه اش با مشغولیت به دغدغه های معصومانه این دردونه ی دوست داشتنی خونمون گذشته به معنی واقعی کلمه خودمون روگم کردیم, به زور من و بهنام میتونیم حتی به کارهای شخصیمون برسیم. پیش اومده که تا به خودم اومدم فهمیدم از صبح تا شب یه بارم دستشویی نرفتم!! خوابیدن که برام یه خاطره است کارهای خونه عملا تعطیله فقط وقتایی که مهمون میاد وسایل پذیرایی به شیوه ی ماست مالیزاسیون آماده میشه و بعد از رفتن به یه جمع و جور کردن مختصر ختم میشه یه وقتایی به خودم امیدوار میشم که روال کارهای روزمره ی دخترم دستم اومده ولی بازم یهو یه چیزی میشه که حسابی بهم میریزم, نمیدونم شاید من هنوز نتونستم درک درستی از نیازهاش داشته باشم. سخت تری...
16 مهر 1392

خلسه ی مادرانه . . .

لحظه های عجیبی رو تجربه میکنم, هنوز قابل باور نیست . . . من مادر هستم !! . . . درک احساسم سخت ولی فکر کردن بهش شیرینه. هیچ کس از این خلسه ای که توش هستم خبر نداره. بیشتر از قبل عاشقم, عاشق همسرم و لحظه های دونفرمون که توی این مدت تمام حس مشترکمون رو تو وجود یه موجود معصوم خلاصه کرده. به وضوح این شدت علاقه رو حس میکنم هم در خودم و هم بهنامم. شدت وابستگی که ظرف همین مدت کم به این فرشته ی کوچولو در ما ایجاد شده قابل باور نیست!! نمیشه گفت همه لحظه ها خوب میگذره ولی به جرات میگم خیلی لذت بخشه. حتی شب نخوابی ها و بی قراری هاش. من چه جور مادری ام؟؟!! با بی قراری های طفلم عشق میکنم و با گریه هاش میخندم. ناله های معصومانه اش آرومم میکنه و کارهای ...
7 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ... پرنسس ما می باشد